و چه شبهای سحر سوخته من خسته در بستر بی خوابی درِ بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن یادگاری به نشان داشته ام ، کوفته ام ؛ کس نپرسد ز کوبنده ولیک با صدای تو که می پیچد در خاطر من . " کیست کوبنده در ؟ " هیچ در باز نشد تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را باز یابم من یکبار دگر . آه تنها همه جا ، از تک تاریک ، فراموشی کور سوی من داد آواز ... پاسخی کوته و سرد
"" مُرد دلبند تو ، مُرد ""
در فلک راز نیازم پیچیده ؛ دریغا ای فلک ، تو که ما را بی پناهی دادی ؟؟؟؟ خلوت سوخته ی این شب تاریکم را با شلوغی میازار ، که تمنا ریشه ام را خشکانده .
و در این دیر زمانی که شفقت خفته است ، شعفی نیست که به درگاه دگر باز خرامیده به راهی شوم و مُلک ساقی یابم از بی خانمانی .
|